رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

توانایی رادوین

 عزیزم پیش هر کس که بردمت همه میگن که بیشتر از سن خودش کارها رو انجام میده  با وجود اینکه هنوز 2 ماهت نشده قشنگ گردنت سفت و محکم هست و صاف نگه میداری  اشیا یا هر چیزی رو قشنگ دنبال میکنی مامان بابا رو خوب میشناسی بغل غریبه که باشی قشنگ احساس میکنی  جاهایی که برات جدید هست رو با دقت تمام نگاه میکنی فقط باید تو رختخواب خودت بخوابی اگه تشک و بالشت نباشه نمی خوابی  از گرما خیلی بیزاری وقتی جایی بریم که کمی گرم باشه کلافه و عصبی میشی و گریه میکنی چون از اول  رو به کولر بودی عادت کردی  قشنگ رو پاهای خودت به کمک من می ایستی و اصلا دوست نداری دراز بکشی فقط می خوای باایستی عزیزم خیلی باهوشی ...
7 مرداد 1391

شعری برای رادوین کوجولوی من

مورچه داره می بافه                با نخ زرد یشمی برای دوست نازش                   یک شال گرم پشمی    ریخته کنار دستش                  صدتاکلاف کاموا مورچه میگه خدایا                  تموم میشه تا فردا زرافه دوست مورچه              فردا میشه سه ساله هرچی براش می بافه           تموم نمیشه شالش ...
4 مرداد 1391

خوابیدن رادوین با پیانو زدن بابایی

نازنینم امروز متین جون  با خواهرش ملینا و مهسا اومده بودن اینجا .شما هم همش خوابالو بودی و غر غر میکردی . نمی دونم چرا اینقدر غرغرو شدی  همش تو بغل دوستام بودی و منم کارهامو میکردم . دوستت دارم نفسم . الان هم بابایی  داره برات پیانو میزنه و تو عشق می کنی  همیشه با صدای پیانوی بابایی اروم میگیری  و تو بغلش می خوابی قربون اون خوابیدنت فرشته نازم       رادوین داره تاب بازی میکنه فدات بشم عزیزم   این عروسک خودم بوده   ...
2 مرداد 1391

اولین سفر کوچولوی ما

  عزیزم جمعه بالاخره بابایی رو راضی کردیم  واسه ناهار رفتیم خونه مامی جون  قورمه سبزی داشتن ساعت 2 با خاله من و مادر(مامان بزرگم) حرکت کردیم از اینجا تا شمال کولر روشن بود ولی جات خیلی تنگ بود اخه ما ماشین رو گذاشتیم خونه مامی جون با ماشین بابا (بابای خودم)رفتیم مادر هم اومد پیش ما .همش استرس داشتم نکنه مریض بشی یا گرما زده بشه خوشکلم.رسیدم خونه دوست مامی جون تسلیت گفتیم همش 1 ساعت اونجا بودیم و برگشتیم تو منجیل عصرونه خوردیم اومدیم دیگه خونه 10 شب خونه بودیم ولی موقع برگشت مادر رفت تو ماشین خاله ما شما رو گذاشتیم تو کریر جات راحتتر بود فرشته پاکم  تو  منجیل اتفاقی عمو علی رو دیدم . ولی دلم برات خیلی سوخت خیلی سختی ک...
2 مرداد 1391

دلتنگی مامانی

سلام قر بونت برم عزیزم خیلی ذلم گرفته مامانی اخه همه دوستام با خاله نگین و متین جون عمو سامان  همه دختر پسرها یک اتوبوس گرفتن  رفتن شمال.میترا تلفن میزنه همش میگه جات خالی رومینا . منم دلم میخواست که برم یاد 10 ماه پیش افتادم که رفتیم شمال بابایی نیومد اخه اصلا اهل این چیزها نیست که با بچه ها بیاد دوست داره تنها بریم ولی من جمع رو دوست دارم. بعد من با  بچه ها رفتم اون موقع هنوز تو شکم مامانی نبودی  کلی به ما خوش گذشت . عمو سامانت با متین هم بودن یادش به خیر.  من به خاطر تو رادوینم نمی تونم برم.از طرفی هم پدر بزرگ یکی از دوستای خانوادگیمون هم فوت کرده  تو شمال هستن شاید به این بهانه برم پیش بچه ها.هنوز معلوم...
31 تير 1391

مسافرت ممنوع

سلام نازدونه ی مامان گل پسر امروز ناهار قیمه گذاشتم نمی دونستم که خیلی باد داره از مامان جون پرسیدم گفت اره نفخش زیاده.منم خیلی هوس قیمه کردم اخه چی کنم؟  اگه بخورم دل درد میگیری و گریه میکنی. دلم برات میسوزه پس مجبورم نخورم دیگه.کوکو سبزی دیشب داشتیم یک ذره مونده اون رو با برنج میخورم  ولی بابایی قیمه میخوره.       عسل مامان دیگه مسافرت نمی تونیم بریم اخه هم هوا گرم هم اینکه شما هنوز خیلی کوچولویی می ترسم اسهال بشی.اینقدر هوس شمال کردم ولی نمیشی رفت  ...
27 تير 1391